اصلا" حواسش به من نبود . خیلی آروم بهش نزدیکتر شدم ، طوریکه متوجه  حضور من پشت سرش نشد .

معلوم بود میخواد چه کار کنه اما معلوم نبود داره چه کار می کنه ،

او تا پله پنجم از نردبان بالا رفته بود سطل رنگ به پهلوی پله آویزون بود ،

برس رنگ و آروم به داخل سطل فرو میکرد وروی لباس کارش میکشید ،

این کار باعث شده بود جلوی لباس کارشکامل سفید بشه ،

کمی رنگ هم به سر و گردنش ریخت ،

 ....... یهو شروع کرد به رنگ کردن دیوار .....

او لبخندی از رضایت بر لب داشت .