یک نما ( برای محسن که دوستش دارم )
اصلا" حواسش به من نبود . خیلی آروم بهش نزدیکتر شدم ، طوریکه متوجه حضور من پشت سرش نشد .
معلوم بود میخواد چه کار کنه اما معلوم نبود داره چه کار می کنه ،
او تا پله پنجم از نردبان بالا رفته بود سطل رنگ به پهلوی پله آویزون بود ،
برس رنگ و آروم به داخل سطل فرو میکرد وروی لباس کارش میکشید ،
این کار باعث شده بود جلوی لباس کارشکامل سفید بشه ،
کمی رنگ هم به سر و گردنش ریخت ،
....... یهو شروع کرد به رنگ کردن دیوار .....
او لبخندی از رضایت بر لب داشت .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۹ ساعت 17:56 توسط محسن
|