زخمه بر زخم

 نصرالله قادری     

پيشكش به:

روح دردمند كويري كه در زير آوار زندگي كردن مردانه ره شهادت گزيد.٭٭

آدم‌ها:

1. زاجل1

2. زاغ

3. سپيدپوشان

مقدمه: «... عشق، مرغي غريب است. در هرجايي آشيانه نسازد و با هركسي مقام نگيرد و بر هر شاخي ننشيند و با هركسي انس نگيرد.» «... عشق، در آخرين مرز پروازش، سراپا سرزنش مي‌شود و معشوق در پرشكوه‌ترين جلوه‌اش در چشم عاشق، سراپا غرقه شكايت‌هاي او...»

«اي صبا آنچه شنيدي ز لب يار، بگو

عاشقان محرم رازند، نه اغيار، بگو

چون حكايت كند از دوست، من از غايت شوق

باز صد بار بگويم كه دگر بار بگو.»

و «زاجل» در اوج تنهايي و بي‌كسي، تنها به ياد اوست كه زخمه بر زخم مي‌زند تا داد را از بيداد زاغ بستاند.

 

صحنه:

كويري بي‌انتها، خشك، نمكزار و برهوت، تنها درختي خشك و تكيده، ميهمان اين برهوت.

گلوگاه تنبور، بر شاخة تك‌‌درخت در اسارت زنجير.

پايين پاي درخت، آتشي در آتشدان مي‌سوزد.

ميانه اين برهوت، زاجل، غريب، بي‌كس، تنها، صليب زنجير است.

خورشيد و هُرم گرما بيداد مي‌كند.

هرازگاهي، بغض تنبور در رداي قطره‌اشكي فرومي‌چكد.

گهگاه، صداي هجوم كركس‌ها و ديگر هيچ!

سكوت، سكوت مرگ‌بار كوير.

زاجل مي‌نالد. اما...

از دوردست‌ها، گاه پرواز صداهايي گرداگرد او، به حيرتش وامي‌دارد. زاجل، در پي صاحبان صدا سر به هر سو مي‌گرداند. اما هيچ نشاني نيست. خلوتِ بي‌انتهاي كوير است و صداي زنجيرها كه النگو و خلخال دست و پاي اويند.

صداها، ناجوانمردانه، زاجل را به تمسخر گرفته‌اند:

= ناله مي‌كند. ناله مي‌كند. مي‌نالد.

اما هيچ‌كس نيست. به‌ناگاه، خروشي اوج مي‌گيرد و صداها را محو مي‌كند:

= «مي‌نالد، اما نه ناله از سر ضعف و عجز. ناله؛ ناله يك مرد است. مي‌نالد، آن‌چنان كه شير در شب‌هاي عظيم كوهستان. اين نالة غربت است، گريستن در زير آوار زندگي كردن...»

تو گويي، دست خشن، كلام مرد را درهم مي‌فشارد و او خاموش مي‌شود.

سوكت او ميداني است براي جولان ديگر صداها:

= ناله مي‌كند. مي‌نالد. ناله مي‌كند. مي‌نالد.

همان‌ تك‌صدا، رهيده از خشونت دست، پرخروش‌تر مي‌خروشد.

خروش او، درخششي مي‌شود كه صداهاي ديگر در پرتوش مي‌ميرند:

= خاموشان مكرر. نمي‌دانيد چه لذتي در ناليدن! چه روشنايي و سبكيِ خوب و آسوده‌اي در پي دارد! نمي‌دانيد كه حتي «مرغ حق» هم مي‌نالد...

خشونت آن دست ناپيدا، دگربار صدا را در حلقوم مي‌فشارد و خاموش مي‌كند. باز همان صداهاست كه معركه‌گردان ميدان‌اند:

= ناله مي‌كند. مي‌نالد، ناله مي‌كند. مي‌نالد.

چه سخت است كه زنجير برهوتي بي‌انتها باشي و حتي كركسي را نبيني و تنها صداي كركس، گوشت را بيازارد.

بار گران زنجير، زاجل را عذاب مي‌داد، اما عذاب بزرگ‌تر، آنكه چالش حق با باطل را تنها از طريق صدا گواه بود. زاجل، جست‌وجوگر آن صداي حق بود كه دگربار، تك‌صدا رهيده از زندان خشونت دست ناپيدا، با خروشي رعد‌آسا غريد:

= جوانمرد، در خلوت خاموش خويش از سردرد مي‌نالد. مي‌نالد! اما نه ناله‌اي مكرر، چنان‌كه ما را آموخته‌اند. ناله او خروش رعد است در عزلتكده خاموشان. ناله او سروش غيب است؛ صورت رحماني داود، در...

گوييا دشنه‌اي، ميهمانِ حلقوم مرد مي‌شود. صدايش در سيلان خون فوّاره مي‌زند و محو مي‌شود.

سكوت صداي حق، ميدان را براي رقيب خالي مي‌كند. صداها سرمست پيروزي، هلهله‌كنان، در تدارك شاديِ خاموشيِ آن تك‌‌صدايند:

= مي‌نالد. ناله مي‌كند. ناله، ناله، ناله مي‌كند. مي‌نالد.

صداها در سرعتي فزاينده اوج گرفته، هلهله‌كنان و آرام‌آرام دور مي‌شوند.

باز بال‌هاي گستردة سكوت است.

سكوت مرگ‌بار كوير. باز زاجل است و زنجير.

باز برهوت است و صداي كركس‌ها.

باز سكوت، سكوت.

ارابة زمان مي‌تازد. خورشيد پر كرشمه و ناز در بوسه بر ستيغ كوه رهسپار است. از آن دوردست‌ها، از آنجا كه سواد شهري پيداست، صداي سم اسبان و پارس سگ‌ها، ميهماناني ناخوانده مي‌شوند بر حريم سكوت.

بوسه خورشيد بر ستيغ كوه، لبان سخت و سنگين كوه را به خون مي‌نشاند. صداي زاغ، سوار بر صداي اسبان در حال يورتمه به‌سوي برهوت چون دشنه‌اي از ناكجا‌آباد برآمده، بر جان زاجل مي‌نشيند.

زاجل، از زخم دشنة دوست گلوله مي‌شود. زنجير بر غربت زاجل، مويه مي‌كند. زاجل، صداي زاغ را توان تحمل ندارد. اما زاغ است كه پيروز و سرفراز، «صدايش» را پوپك راه زاجل نموده است.

= مباد صبحي كه خورشيد سر برآرد و تو تنها بماني! نيايد آن روز سياهي كه در غربت بي‌كسي حتي مريدان را جرئت آنكه آبي به گلوي تفتيده‌ات بچكانند، فرارسد. اما اگر چرخ روزگار، تو را بندي اين بلا كرد، من، زاغ، همراه هميشه‌ات، با تو در ميعاد شفق ميثاق مي‌بندم كه تا نهايت در كنارت باشم. حتي در آتش فراآمده از جهل هيزم خلق! در كنار تو بودن در آتش برايم گلستاني زيباست!

اسبان مي‌تازند. سگان پارس مي‌كنند. زاجل، غرقة دردي جان‌كاه، مچاله مي‌شود. اسبي شيهه مي‌كشد. صداي سم اسبان آرام مي‌گيرد. سكوت دوباره بر كوير بال مي‌گستراند.

صداي پايي سكوت كوير را مي‌تركاند. صداي پاي زاغ است كه مي‌آيد.

زاجل، ساية محو زاغ را از دوردست مي‌بيند. آشكارا درد خود را پنهان مي‌دارد و زير لب مي‌غرد:

= حتي حسرت يك آخ را بر دلت مي‌گذارم.

زاجل نمي‌خواهد همپوي، همراه گذاشته خود شود. او كه همپاي زاغ، به فتح شهر عشق آمد، اكنون «بندي» زاغ است. پس گناه است كه بر ناهمرهان، درد خويش را، تنهايي خود را و غربت برهوت را عرضه كردن.

پيش از آنكه زاغ و زاجل، چشم در چشم شوند. سپيدپوشاني شمع در دست، گرداگرد زاجل، به طواف مي‌آيند. آن‌ها سوار بر نسيم از ابر آمده‌اند، از آسمان، از نور.

تنها پاك‌چشمان، لياقت ديدنشان را دارند. ازاين‌روي، زاغ از نعمت سياحت آن‌ها محروم است.

زاغ به زاجل نزديك مي‌شود.

سپيدپوشان، رقص‌كنان نرم و آرام به‌سويِ آتشدان مي‌روند. كُندر مي‌سوزانند و سوار بر بوي خوش آن، به نور مي‌پيوندند. زاغ با كبر و غرور، گرد زاجل مي‌گردد و آن‌گاه او را مخاطب خويش مي‌گيرد:

= سلام و تحيّت بر پاك‌ترين نيك‌مردان خاك...

زاغ سخن مي‌گويد، اما صدايش به گوش زاجل نمي‌رسد. زاجل، در كار بدرقه سپيدپوشان ميهمان است.

ناگهان پاي زاغ به زنجير زاجل مي‌گيرد و او را از آن «بدرود اهورايي» بيرون مي‌آورد. چنين است كه دوباره، تيرهاي زهرآگين زاغ بر جان زاجل مي‌نشيند:

= ... در كنارت باشم. حتي در آتش فراآمده از هيزم جهل خلق. در كنار تو بودن در آتش برايم گلستاني زيباست. بريده باد زباني كه فرمان زنجير داد! بريده باد، دستان پلشتي كه كُند و زنجير بر تو نهاد! بي‌نور باد چشمان وقيح و دريده‌اي كه جرئت نظاره‌ كردنت را در اين حالت دارد. كور باد!

زاغ در برابر زاجل، سجده مي‌كند، اما در همه حال سخن مي‌گويد:

= عظمتِ عشق، خاموش افتاده در كوير به زنجير و كركسان به انتظار، سكوت، سكوت، سكوت رعب‌آور دشت. اما عظمت عشق، چه آرام بر بستر كوير جاري است. تو گويي در خلسة حق محو است.

زاجل همچنان خاموش است.

زاغ بي‌تاب و از سر شوق ادامه مي‌دهد:

= زاجل جاثليق چقدر آرامي. لب به سخن بگشا. دُرّ بيفشان. يار به ديدار دلدار آمده است. از شوق وصل، سختي راه را نفهميده، كويري خشك و سوزان را له‌له‌زنان در مصاف گردباد و شن و كركس ره سپرده. حرمت سترگ عشق را، حريم نگاه داشته و مسافتي را پاي‌ برهنه، سر بي‌دستار، بي‌چاكر و آستان‌بوس، به دست‌بوس آمده. مهربان! چيزي بگوي.

و زاجل هيچ نمي‌گفت.

= روا نباشد عاشق را رنجاندن. موزه2 در گردن، به ارادت و زندگي آمد‌ه‌ام. حُرّم، توبه‌خواه و شرمنده. مرا پذيرا باش. مرا ميهمان كلمه‌اي كن. حتي گداي دشنامي، درشتيِ خروشي هم هستم. تنها كلمه‌اي بگو، همين....

زاجل چشم مي‌بندد. او نيك مي‌داند كه دوستي ندارد.

= ... نمي‌تواني؟ نمي‌خواهي؟ كوير تشنة حلقومت در انتظار آب است؟ هيهات، هيهات! سراب! بر تو چه رفته است كه چنين خاموشي؟ من دل‌خسته را به حريم نگاهت ميهمان كن. من، من به دريوزگي نگاهي اين‌همه رنج بر خود هموار كرده‌ام. تو، تو اي روشني‌بخش دل‌ها، اي اهورا كه آتش بر آدمي به هديت آوردي. چرا چنين خاموش؟ روا نباشد با ياران به قهر بودن، روا نباشد غرور همراهان هميشه را شكستن. ققنوس خسته‌بالم، تو را چه مي‌شود؟ چرا چگونه كي كجا؟ در آتشي كه افروختي، سوختي؟ انتظار، انتظار، انتظار؛ انتظاري كشنده و دردآلود. چشمانم به سياهي مي‌رود. اما دريغ! دريغ از كلمه‌اي، نگاهي و نفسي مهر‌آميز!

مرا گناهي نيست. ققنوس سوختهِ در آتشِ خودافروخته، كه از خاكسترت ققنوسي ديگر برنيامد؛ به كلامي ميهمانم كن. اهورا! خروشي. اهورا! مرا به كلامي ميهمان نمي‌كني؟

زاجل روي برمي‌تابد. او آنچه را كه شنيد باور نمي‌كند.

او سر بر خاك مي‌سايد، خاموش.

آنك زاغ، سردار، رهبر، پرخروش و كينه‌جو، چهارسوي برهوت را مي‌دود و بانگ مي‌كند:

= آهاي! آهاي! آيا جوانمردي مانده است كه مرثيه موت عظمتِ عشق را بسرايد؟

تنبورزنان! مكرر زاجلي3 بنوازيد. نگاهبانان روشني و آتش، شعله‌اي برافروزيد.

مرا تواني نيست. مرا زباني نمانده است در خور تو. من الكنم، زبانم‌ بخش. تا خود مرثيه‌سرايت باشم. جاثليق اهورايي نظاره كن حقارت سكوت را! بنگر خاموشان بزدل خزيده به چادر زنان، سبلت از بناگوش دررفته را.

بي‌شرمان دغل‌باز ناهمراه، كنگره‌هاي شهر را آذين بسته‌اند.

شهر در شور شادي است. اما بي‌تو شادي را نيز غم گرفته است.

كاش تو هم بودي. روشني‌بخش دل‌ها، شادي انتظار تو را دارد تا غم را برهاند.

نمي‌خواهي زابلي4 نواز شادي روز باشي؟

مگو، مگو، مگو كه آن‌ها مي‌نوازند. نواي همه شوم است. تنبور حراميان، حرمت ندارد. تنها تو، تويي كه نوايت مُسخِّر دل‌هاست.

خداوند قلب‌هاي محرومان و عاشقان! راه درازي آمده‌ام. از جوانمردي به دور است كه خاموش بماني.

زاجل، مهر سكوت از لب برنمي‌دارد. زاغ سرگردان، درمانده و حيران.

و زاجل آنچه را كه شنيد باور نمي‌كند.

زاغ، همچنان تك‌سوار ميدان سخن است:

= زاجل. پروازِ بلندِ عشق بر ستيغ كوه؛ آرام، خاموش، تكيده، تنها، خسته، تشنه، در زنجير مانده است. آيا رمق دستانت را گرفته‌اند زبانت به كامت نمي‌گردد؟

تنها مُردگان‌اند كه خاموش‌اند. گوييا كركس‌ها بي‌راه نيامده‌اند. مراد، مراد بزرگوار. اين‌همه راه را نيامده‌ام كه مُرده‌اي را زيارت كنم.

من به هم‌صدايي نواي اهورايت آمده‌ام. آمده‌ام هم‌نفس هميشه‌ات بمانم. آمده‌ام كه مرا مستِ نگاهت كني. به جرعه‌اي از مِي كلامت تشنه‌ام. سيرابم كن.

زاجل، از سر خشم زنجيرها را به خروش وامي‌دارد. سر بر خاك مي‌سايد. تو گويي به تمنا از خاكم مي‌خواهد كه گوش‌هايش را پر كند. او همچنان ساكت است.

پس، زاغ سردرگم، از خشم به خويش مي‌لرزد:

= زاجل. ام‌الدّواهي راست مي‌گفت.

تو بي‌تنبور هيچ نيستي. هيچ!

من بي‌راه آمده‌ام. تنبور به «دار» است. نغمه‌ بخوان. آتشي ديگر برافروز. خاموشِ بي‌صدا، كه زنجير صداي توست. از فتوت به دور است. مردان حق، بي‌وسيلتي حق‌اند.

اگر تو حقي، چرا بي‌تنبور ذليل و خاموشي؟

رواست كه همه عظمتت در جان تنبور باشد؟

رسم همراهي است كه مرثيه‌سرايت باشم. اگرچه من الكنم. زبان تو كه گوياست كلام تو كه خروش و عصيان است.

دل را مي‌فريبم و به زبان خويش، اما كلام تو ميهمانش مي‌كنم. اگر صاحبخانه رسم ميهمان‌نوازي نمي‌داند، من كه نيك مي‌دانم.

آنك زاغ، در قالب زاجل سخن را پي مي‌گيرد:

= «من از نورم؛ از خدا. ولي اكنون رانده و از او دورم.

دشمنان بسياري بر روي من ايستاده‌اند و مرا به‌سويِ مردگان مي‌برند.

درود بر تو اي ذات پاك احدي! روان مرا از بدي برهان.

من خدايي هستم. از نفس پاك اهورايي زاده‌ام، درخشان، براق، نوراني، درخشنده، خوشبو و دوست‌داشتني.»

زاغ مي‌خندد از سر خشم. آن‌گاه به تمسخر ادامه مي‌دهد:

= ولي اكنون به بدبختي افتاده‌ام.

تو اينجا مي‌پوسي. بي‌آنكه از تو نشاني بماند. مينديش كه تنبورت مي‌ماند. تنبور و آن درخت تكيده منفور در آتش هديتي تو، خواهند سوخت.

زاجل! زاجل! كلامي بگو و آبي بر آتش قلبم بريز. خاموش ممان. من به ولع نيوشيدن كلام تو آمده‌ام،

زاجل، همچنان لب به روزه سكوت بسته است. زاغ آشكارا خشمش را فرومي‌خورد:

= در راه كه مي‌آمدم، سياحت گذشته مي‌كردم.

روزهايي كه باهم بوديم. روزهاي خوش يك روح،‌ اندر دو تن. زابلي‌نواز مسخّر دل‌ها متحيرم، نمي‌دانم چرا چنين شد؟

كلمه به كلمه، كلام عشق را در مدرسه باهم مرور كرديم. باهم آموختيم. زانو به زانو در برابر استاد، گوش شديم و بعد تنبورزنان، به فتح شهر دل‌ها رفتيم. با تنبور اهورايي‌مان، اهريمن را رانديم. ما ـ تنها ما ـ مانديم و شهر عشق، شهر با همه آنچه در او بود، جملگي به تملك ما درآمد. ابليس گريخت. ظلمت رفت و نور آمد. خلقان همه در شادي رجعت نور. ما مي‌خواستيم عدل بگسترانيم. داد از بيداد بركشيم.

من ـ تو ـ باهم. اما تو، تو از كدام خوشه گندم خوردي كه از بهشت رانده شدي؟ از چه مرا نرانده‌اند؟ مگر ما باهم نبوديم؟ يك روح در دو كالبد.

تو، تو با چه حيلتي نيمه‌ام را گرفتي؟ چگونه؟

من ماندم و تخت. تو ماندي و قلب. تخت از آنِ من و قلب خلق از آنِ تو.

مگر نه اينكه باهم آغاز كرديم؟ مگر نه اينكه با نواي تنبور فتح كرديم دژ ابليس را؟ نكند نواي تنبور من، زمار5 بود و از آنِ تو لحن داود؟

چرا لب به مُهر بسته‌اي؟ نكند در چله سكوت به‌ سر مي‌بري؟

سكوت سنگين زاجل؟ زاغ را خسته و عصبي از كوره به در مي‌برد. ناگهان گويي فكري به ذهنش مي‌رسد. از شيطنت نوري در چشمانش مي‌درخشد. اندكي سكوت مي‌كند. بعد در قالب زاجل، سخن مي‌گويد:

= زاغي مهربانم. حيراني تو بيهوده است. چراكه: «عشق مرغي غريب است. در هرجايي آشيانه نسازد و با هركسي مقام نگيرد و بر هر شاخي ننشيند و با هركسي، مأنوس نشود.»

پس زاجل سر مي‌گرداند و اين زاغ است كه بر وي مي‌نگرد. چون از سكوت او به تنگ آمده، دگرباره به تمسخرش مي‌گيرد:

ياوه، ياوه، ياوه! تا چند ياوه مي‌بافي؟

اي عظمتِ سترگ كوه كه چندان رشد كرده‌اي كه بودنت جرمي شده كه تاوانش را هم بايد به دشمن بپردازي و هم به دوست! تو را در سر چه مي‌گذرد؟ سوداي چه داري؟ جاه و جلال مي‌طلبي؟ بيش از اين؟

اگر به‌ظاهر مهتر شهرم، به واقع تويي. مي‌خواهي مراد باشي؟

هوسِ راندن من داري؟ اي رانده از شهر عشق.

آيا من ابليسم؟ چرا كمر به مصاف من بسته‌اي؟

حيرت‌آور است. قانوني را كه باهم نوشتيم مي‌خواهي طومارش را در هم بپيچي؟ شعله آتشي را كه هديت خلق آوردي چنان پرنور بود كه چشمانت را كور كرد.

تو اكنون تنها لهيب آتشي، خانه سوزان. لهيب سركش شعله‌ات ديگر نه دوست مي‌شناسد، نه دشمن، سوداي خدايي به سر داري؟

بي‌راه مي‌روي جاثليق اهورايي...

مدتي را هر دو در سكوت مي‌گذرانند.

برهوت آرام است و زمين تيره و بر زميني تيره و آسماني ظلماني،

زاجل است كه صليب زنجير و بندي دوست است.

زاغ كمي دور مي‌شود. مي‌انديشد. سپس، پيش مي‌آيد در زاجل مي‌نگرد و با ترحم مي‌گويد:

= آه مرا چه مي‌شود؟ گوييا بندي جنونم «سكوتت عقلم را ربوده است.»

مباد! مباد كه تو در بند بماني و من آزاد! از مروّت به دور است. كاش از مادر زاده نشده بودم و اين لحظه را نظاره‌گر نبودم. تو نبايد در زنجير بماني. آنان‌كه چنين كرده‌اند، جرمي عظيم بر خود و بر تو روا داشته‌اند. اگر جسم شير در قفس مي‌گنجد، مرغ جانش نه چنين است! ابلهان كوته‌انديش نمي‌دانند كه مردانِ بزرگ دربند، عظمت شيرانِ در قفس را دارند. حق اين است كه هر دو به كُند و زنجير باشيم، يا هر دو رها.

آنك زاغ از سر مِهر او را مي‌گشايد، سرخوش از كاري كه كرده است ادامه مي‌دهد:

= آسوده شدي؟ مي‌دانم نيك مي‌دانم كه اين زنجير، بر تو گران نيست. تو چهار چلّه وارونه در چاه، به عزلت‌ نشستي. تو قدرتمندترين تن خاكي زميني. سگ‌ نفس را لگام زده، در پي مي‌كشي، نه آنكه در پي‌اش كشيده شوي.

آنك كنارش مي‌نشيند. غبار از چهره‌اش مي‌گيرد و با بغضي كه بر حلقومش چنگ انداخته، كلام را پي‌ مي‌گيرد:

= دوري‌ات آن‌قدر بر من گران بود كه هنگامه وصل آني خود را و حال را فراموش كردم. هميشه چُنين بوده‌ام. اين سگ هرگز رهايم نمي‌كند.

زاجل، مرا نمي‌شناسي؟ عزيزترين يار همراهت را از ياد برده‌اي؟ نمي‌خواهي با من سخن بگويي؟ نكند تشنه‌اي؟ هرچند توان تو گران‌تر از اين‌هاست. اما، رخصتم ده كه ساقي‌ات باشم. عذرم بپذير كه لحظه‌اي تو را تنها مي‌گذارم. بايدت آبي به حلقوم چكاند. اين افتخار را هرگز از چنگ ندهم. چنگه بر چنگ زن خاموش.

آنك اين زاغ است كه در پي آب مي‌رود. سكوت برهوت سياه را مي‌پوشاند. به‌ناگاه صداي كركساني ناپيدا كه بي‌‌مهابا يورش مي‌آورند.

ستيغ ‌كوه از بوسه شمس، خون‌ريز و زاجل، بي‌تفاوت آنچه در اطرافش مي‌گذرد، چشم در چشم آفتاب خيره مانده است.

نسيمي ملايم كوير را ميهمان مي‌شود و بر بال نسيم از هر سوي برهوت، سپيدپوشي شمع بر كف، جام آبي در دست به زيارت زاجل مي‌آيند.

سپيدپوشان، شمع بر كف، غبار چهره‌اش مي‌شويند. سيرابش مي‌كنند تيمارش مي‌دهند.

صداي پاي زاغ مي‌آيد.

سپيدپوشان حريم زاجل را حرمت نهاده، دست بر سينه، بر بال نسيم سوار گشته زاجل را به خلوت برهوت مي‌سپارند. زاغ مي‌آيد، هراسان است. مشك آبي در دست دارد. متحير و حيران، به هر سو سرك مي‌كشد. چشم در چشم زاجل مي‌نگرد:

= اينجا چه خبر است؟ اين بوي بهشتي از كجاست؟ چه كسي غبار از چهره‌ات سترد؟ آوازِ پر جبرئيل را مي‌شنوم؟ جاي پاي خضر است؟ انگار سنگ‌ها و شن‌ها هم‌ نواي داودي سر داده‌اند. چه كسي به تيمارت آمد؟ گرداگرد اين دشت را سگان نواله خورم احاطه كرده‌اند. زاجل از اين بيش ميازارم. لب به سخن بگشا. سكوت تو مرا مي ترساند.

آنك صداي كركسان ناپيدا، برهوت سياه را پر مي‌كند:

= زاجل كلامي بگو و اين لاشخوران بي‌صف را ندا بده كه بيراه آمده‌اند، بگو كه جسم متبرك تو را نمي‌توانند به چنگال بدرند و به منقار ببلعند. بگو كه «زبانگيران»6 و «زاغ‌زبان»7 كفر گفته‌اند.

زاغ سر به‌سويِ آسمان برافراشته، از خشم مي‌خروشد:

= آهاي با شمايم. لجن‌خوران آلوده‌منقار. نور را نمي‌توان دريد. نور را نمي‌توان به منقار كشيد. نور را بايد سرمه چشمان كرد.

اين تن نه جايگاه «زِبل»8 و «زُخم»9 است، كه آتشدان مُشك و عنبره و عبير و عود است. شما را چه مي‌شود؟ زمينتان گرفته است كه بيراه آمده‌ايد؟

خمار هواييد؟ طعام آلوده‌تان را جايي ديگر خوان گسترانيده‌اند.

بيا. بيا زاجل بزرگوارم. بنوش كه عطش چند روزه‌ات فرونشيند.

پس زاغ پيشتر مي‌آيد. مَشك آب را بر لبان زاجل مي‌سايد.

زاغ به تمنا مي‌خواهد كه او آب را بنوشد.

اما زاجل سر برمي‌گرداند و مُشتي آب بر

جان برهوت تشنه مي‌نشيند و فرومي‌رود.

زاغ خود مي‌نوشد.

= همراز خاموشم! حالا كلامي بگو. مُهر از زبان بردار. حداقل جام مرا بشكن كه بدانم هنوزت دل به من است. من دشمن تو نيستم. تو را دوست مي‌دارم، بيش از خود. بييش از هركس ديگر. بيشتر از خاتونم. اصلاً بگذار كفر بگويم، حتي بيش از خالقم!

من فناي توام. مگذار بپوسم.

زاجلم، نيك مي‌داني كه نه‌تنها ناخداي قلب‌هاي مريدان عشقي، كه خداي قلب مني! چرا خاموش؟ خطايي كرده‌ام؟ بيراه آمده‌ام؟

حرفم را گوش‌ دار. مرا گناهي نيست. مجرم تويي. اگر جنايتي رخ دهد. جاني تويي، مقتول و قاتل تويي. چرا مي‌خواهي فدا شوي؟

آنك از هر سو، سپيدپوشان. شمع در دست مي‌آيند. نرم و راحت. سبك‌بال. تو گويي بر هوا پاي مي‌نهند. سپيدپوشان، حرم زاجل را طواف مي‌كنند.

زاغ را توان ديدن آن‌ها نيست.

= اينجا كسي نيست. در اين برهوت جز من و تو و «او» احدي نظاره‌گر نيست.

لحظه‌اي مكث مي‌كند. چشم را در چشمخانه خون‌گرفته‌اش به هر سو مي‌دواند، اما چيزي نمي‌بيند. مستأصل و درمانده، در پي‌ چيزي است. گوييا صدايي شنيده است:

= زاجل، چشمانم ديگر اطاعتم نمي‌كنند. اينجا كسي هست؟ من بوي نامحرمان را استشمام مي‌كنم. بگذار مطمئن شوم. هيچ‌كس نبايد شاهد اقرار گناهم باشد. من مي‌خواهم اعتراف كنم. من حس مي‌كنم اينجا كسي هست. اينجا كيست؟

آنك زاغ برمي‌خيزد. يمين و يسار، شمال و جنوب را در پي آن‌ها مي‌دود. اما كسي را نمي‌يابد.

سپيدپوشان سوار بر بال‌هاي نسيم معطري راه آسمان را پيش مي‌گيرند.

زاغ، بي‌رمق و مأيوس، زمين‌گير برهوت مي‌شود و مي‌نالد:

= يقين دارم اينجا كسي بود. انگار بوي دهانم او را رماند. وحشت‌آور است. مرا چه مي‌شود؟ بر من چه مي‌رود؟ اين چه ظلمي است كه بر من روا داشته‌اي؟

بيا، بيا مي‌خواهم به گناهم اقرار كنم. اگر تو را هم فتوتي مانده است، اقرار كن. بيا تا آسوده شويم. مي‌داني كه تو خود شهوت خشم مرا شعله‌ور كردي. زاجل تو آتش آوردي، نور آوردي. تو خانه خلقان را منوّر، اما دلخانه‌ام را سوختي و خاكستر كردي. تو ظلمت را رماندي. ابليس را سوزاندي. اما به چه قيمتي؟ به بهاي خاكسترنشيني من!

آنك زاغ، شمشير خويش را بر زمين مي‌كوبد. ديوانه‌وار بر گرد خود مي‌گردد. چون رعد مي‌غرد و نعره مي‌كشد:

= تو تنبور مي‌زدي، من هم.

تو عاشق بودي، من هم.

تو در جانِ جان مريدان بودي، من هم.

تو بي‌قرار فنا بودي، من هم.

تو مرادِ مرادمندان بودي، من هم.

تو خصم ابليس و سرسپرده حق بودي، من هم.

تو به رَمْي شيطان رفتي، من هم.

اما تو، تو زاجل جاثليقِ ابليس‌صفت، تو بهتر تنبور مي‌نواختي. قلب‌ها بيش از آنكه در تملّك من باشد، در تسخير تو بود. چشم‌ها منتظر قدمت، گوش‌ها محتاج نوايت.

ابليس، ابليس! تو شعله حسادت را در جانم شعله‌ور كردي.

هابيل! هابيل مظلوم! مي‌بيني كه چِها كردي؟

ام اخطا مي‌انديشي، من تو را به سنگ حسد نخواهم كُشت.

اگر تنبور را فرمانِ دار، دادم، از سر مِهر بود. من خوش نداشتم كه دستم را به هُرم خون پاكت آغشته كنم تا سرماي وجودم را بگيرد.

اكنون اسير لهيب آتشم. بيا و جوانمردي كن و بيش از اين مسوزانم.

اگر تو جاي من بودي، چه مي‌كردي، فردا كه ما نيستيم. نه من، نه تو، نه مريدان. نه نامي از آن‌ها مي‌ماند، نه من. اما تو مي‌ماني. مثل نور جاري مي‌شوي.

مثل رود مي‌خروشي. تو بيمرگي. انگار نه انگار كه مرده‌اي.

تو حتي عزرائيل را به تملك خويش آورده‌اي! پس من با اين‌همه درد چه مي‌بايست مي‌كردم؟

تو ساكتي چون سنگ. چيزي بگو و مرا وارهان.

جاثليق اگر قابيل قاتل است، هابيل هم، او بود كه حسادت را در جان قابيل كاشت.

اگر ابليس دوزخي است، خدا هم! او بود كه ابليس را گمراه كرد.

ابليس دل در گرو «او» نهاده بود. او بود كه خطا كرد. تو، تو، تو اي خائن! اگر خدا هم باشي، از اين گناه رهايي نخواهي يافت.

پس زاغ، خسته فرومي‌افتد، شمشير اندر دست، چون سنگ مي‌ماند.

زار مي‌نالد و شمشير بر خاك مي‌افكند:

= تو مرا واداشتي كه كفر بگويم.

سكوت، لحظه‌اي سكوت مرگ‌بار، بر دشت بال مي‌گستراند،

= كلامي كه جز او نبايد مي‌شنيد، غير شنيد.

زاجل، زاجل آيا هنوز هم آن‌ها اينجايند؟

مشتاق ديدن آن‌هايم. كاش مي‌شد كه مثل تو آن‌ها ميهمان چشمانم باشند. نمي‌خواهي شمايل آن‌ها را برايم ترسيم كني؟

چگونه‌اند؟ بال دارند؟ رنگشان؟ صدايشان؟

زاجل به ياد داري كه يك بار گفتي: خدا شبيه عنكبوت است. آن روز كه زيارتش كردي؟

هنوز اين سخن در ميان مانده كه رعشه‌اي زاجل را فرامي‌گيرد. مي‌لرزد، چون بيد در باد.

= چه مي‌گويم؟ تو گفتي؟ يا من گفته بودم؟ نمي‌دانم. عقل فرمانم نمي‌برد. زبان به اختيارم نيست. حيرانم، حيران. يقين كه خود گفته باشم. نه؟

زاجل، اندكي آرام گرفته است. اما همچنان ساكت مي‌ماند. او هنوز در هراس گزافه‌اي است كه زاغ بر زبان آورده است.

زاغ كه وقاحت را از حد گذرانده، اكنون وقيح و درنده‌خو چون سيلي خروشان، بر زاجل فرومي‌بارد:

= خواستم كه نباشي، نتوانستم.

خواستم كه بيش از اين اوج نگيري، نپذيرفتي.

خواستم كه هجرت كني، نكردي.

خواستم كه مرا هم بالا بكشي، نكشيدي.

مرا گريزي نماند.

سرگردان و حيران وادي تنهايي شدم. خُوردة نَفس، وجودم را آكنده كرد. حيران، حيران، سرگردان، تنها، اسير دام اسم‌الدواهي شدم.

من نخواستم. تو مرا به دامش سپردي. در برهوت ظلمت مفر نوري مي‌جستم. او كورسوي نجاتم شد. مرا آموخت كه بدنامت كنم و نيك آموختم. اما من انديشه كردم. دريافتم كه: صراط او كژ بود. ولي... ولي... تو، تو ملعون. تو مي‌ماندي. ناچار پذيرفتم.

آري. من مريدان را به حيلت‌هايي كه او مرا آموخت، فريفتم. آن‌ها در دام تزويرم، بي‌اختيار، در فرمان من، به‌ناچار، از سر حماقت تو را زنجير كردند. من هرگز آن‌ها را چنين نگفتم. اين انديشه خود آن‌ها بود. آيا خطا كرده‌ام؟

آيا لغو نبود كه تو بماني و من بپوسم؟

خطا نبود كه تو جاري شوي و من در سكوت گنداب شوم؟

مطرود! چرا دستم را نگرفتي؟ مگر خود نمي‌گفتي: «رنجي است لذت‌ها را تنها بردن و زشت است، زيبايي‌ها را تنها ديدن و بدبختي آزاردهنده‌اي است تنها خوشبخت بودن.» پس چرا فراموشم كردي؟

پس زاغ سردرگم و حيران، برهوت بي‌انتها را مي‌كاود گرداگرد زاجل مي‌گردد. چندان‌كه فرومي‌افتد. خسته و نالان آرام مي‌گريد. آرام مي‌گيرد.

آن‌گاه ملتمس و حقير مي‌گويد:

= اي زيبا چون ونوس! اي پاك چون مسيح! اي معصوم به معصوميت فرشته!‌ اي صميمي به صميميت راستي! اي گرمابخش به گرمي ايمان! چرا؟ چرا كوره سرد قلبم را نگداختي؟

چرا؟ چرا؟

صراط تو عشق بود، من هم. اما بر دل‌ها، تنها با عشق نمي‌توان فرمان راند. مگر نه اين است؟

براي ماندن، براي فرمان راندن، عشق مي‌بايد! اما خنجر هم. عشق آري! اما زنجير و كُند و بند هم. عشق عالي است، اما دار، هم. عشق متبرك است، اما كينه و خشم هم!

مي‌بيني، مي‌بيني سرنوشت مرا؟ خواستي با عشق فرمان براني. در اين تنهايي آيا كسي به سراغت آمد؟ يارانت، مريدان، آن‌ها كه اكنون مست و خُمار افتاده‌اند، يا مست مِي‌اند يا خمار سجده!

چرا به سراغت نمي‌آيند؟ از خود نمي‌پرسي؟

نمي‌پرسي كه چرا زنجيرت كردند و حتي آب را از تو دريغ داشتند؟

چه كسي اين بندها را بر تو نهاد؟

سگان نواله‌خور من، يا مريدان جاهل تو؟

دست بدار از انديشه پلشت و آلوده كه وجودت را پر كرده است.

جاهلان را بايد وانهاد. آن‌ها لياقت تو را ندارند. شايد دمي پارس كنند، اما به نواله‌اي يا تيپايي، سر در آستين فرومي‌برند و خنّاق مي‌گيرند!

بگذار آسوده‌ات كنم. براي آن‌ها ابليس يا فرشته فرقي ندارد.

گاهي كه خسته مي‌شوند و تكرار آن‌ها را مي‌آزارد، خروشي مي‌كنند چون سيل، بي‌هدف و ويرانگر. بعد در خاك فرومي‌روند. ابليسي در اين ميانه محو مي‌شود. اما قطعاً ابليسي ديگر سر برمي‌آورد!

اين قانون فرمان راندن است.

من فرشته بودم، اما ابليس شدم. ولي هنوز هم لياقت اين را دارم كه هم‌كلام تو شوم. چراكه مرا در سر عقلي هست.

سكوت، سكوت سترگ زاجل كه عظمت كوه را به مقابله مي‌گيرد. زاغ پرتمنا، هنوز، سائل نگاهي است:

= نمي‌پرسي چرا اين دم آخر را نيز من آمدم. من، همراه هميشه‌ات.

نمي‌پرسي چرا اين‌همه زاري كردم؟

مريدان جُلجُل10 نوازت، در سماعي سُكرآور كه من آموختمشان مدهوش‌اند.

آن‌ها ديگر سماع تو را فراموش كرد‌ه‌اند. باور كن. همچنان‌كه رقص ابليس را از ياد برده‌اند. نمي‌پذيري؟

زاغ، كينه‌جو چون ماري كه جفت خود را از دست داده، مي‌خندد. زهر مي‌ريزد. پيچ و تاب مي‌خورد و مي‌غرد:

= ساده است. مرداري كه تا ديروز رقاص ابليس بود، امروز در سماع توست. پس، فردا بيراه نيست كه معلق‌زن هر بوزينه‌اي باشد. سالوس را طريقت اين است و جاهل هم. آيا اين مدعا خود، در ردّ صراط تو كافي نيست؟

آنك از دوردست‌ها، آنجا كه سواد شهر پيداست، صداي شادي مي‌آيد. بر طبل‌ها مي‌كوبند. در كرناهاي غريو مي‌دمند.

دف و دايره و هلهله، صدايش تا برهوت كوير مي‌آيد. زنان كِل مي‌زنند. اينك زاغ! ملتهب و ناآرام مي‌خروشد:

= از همراه هميشه‌ات بپذير كه در فراغت دل‌ها عزادار نيست. احدي سياه نپوشيده. هيچ چشمي در فراغت نگريست. بيهوده آرزو بر آرزو گره مي‌زني.

تو اينجا تنها مي‌ماني، تنها. تو را كاري نيست جز اينكه امروزت را به فردا گره بزني تا بپوسي. اينجا احدي نيست جز كركس‌هاي منتظر، كركس‌هاي جگرخوار. تو را ديگر ناي نمانده است. بيا. بيا بر خود و بر من، رحم آور.

كوه، آن بلند سر بر آسمان سوده، لب‌ها خونين بوسه آفتاب نسيمي معطر، پوپكاني سپيدپوش، شمع به دست، گلاب‌پاش، همة برهوت را پر مي‌كنند. سپيدپوشان در هم گره شده، باز مي‌شوند. اوج مي‌گيرند. تا بدانجا كه از ديده مي‌روند.

كوه، همچنان برپا، زاجل همچنان خاموش. زاغ سردرگم و حيران، در پي گريز راهي براي نجات خويش:

= دل بيهوده بر رؤيا خوش داشته‌اي. بر مردارت حتي مشتي خاك نثار نمي‌كنند. چه رسد به عِطر و گلاب. خاموشي و سكوت در كنار همراهِ راه‌هاي سخت و كوره‌راه‌هايِ سنگلاخ گناه است.

من خسته مي‌شوم.

حالا از لذت غرق شادي‌ام. اما دريغ است در اين عشرت، تو را سهمي ندهم. چراكه تا اينجا را باهم آمده‌ايم. نيمه ديگر را خوش ندارم تنها باشم. تو بايد همراهم شوي.

و او، زاجل، كه در مردي تمام بود، هيچ نمي‌گفت. اكنون زاغ به غرش مي‌آيد. از بانگ خود به ترس مي‌ماند.

زاغ در برابر بي‌پايان آسمان ـ اين خاموش ـ او با همه اندام خود مي‌لرزد و مي‌غرد:

= بدبدك بدصدا. در مغزت چه خيال خامي داري؟ آرزوي شاهد شدن؟

من اين رؤياي پوچ را خاكستر مي‌كنم. نخواهم گذاشت شمع محفل عاشقان باشي. من چهره لجن‌آلودت مي‌كنم. تو را فژآگين و آلوده مي‌سازم. به قهقهه مي‌خندد، اما زهرناك. دندان بر دندان مي‌سايد. تو گويي كلمات را آرد مي‌كند:

= اگر قرار است من فدا شوم، با هر رذالتي كه هست تو را هم آلوده مي‌كنم. جاهل! تو با سكوتت چهره‌ات را صدچندان از آني كه مي‌خواهم مي‌آلايي.

رعدي بزن ـ آذرخش خشمي باش. كلامي بگو. شايد رهيدي.

او، زاجل، ساكت است چون كوه، چون زمين، چون خورشيد:

= باشد. تو خود خواستي. من نخواهم گذاشت سپيده فردا، نام نيكت را نظاره كند.

فردايِ روزگار، نه نامي از تو به نيكي مي‌ماند، و نه از من به پلشتي!

حقير، مفلوك، به چه مي‌انديشي؟ به اينكه من تنها مالك تن‌هاي آن‌ها و جان‌هاشان، در يَدِ قدرت توست؟ ياوه مي‌بافي.

امروز ديگر چنين نيست. شايد پار پريروز، چنين بود. اما اكنون نه.

من، زاغ جاثليق، مالك جسم و جان و روح مريدان و خلقان شهرم. حاشا! حاشا اگر گزافه گفته باشم! نكند به اين مي‌انديشي كه فرداي روزگار، نام تو را در دفترها به نيكي نويسند و از آن من به زشتي؟ ترّهات است. دفترنويسان در تملك من‌اند. آتش هديتي تو نيز در اختيار من است. هر دفترنويس جسوري كه كژ راه بپويد، به آتش مي‌سپارمش. به آتش مقدسي كه تو افروختي تا سياهي‌ها را بسوزد و نور برافروزد.

آنك او، زاجل، كه مهر به او دلي لبريز ايمان داده، چشم مي‌بندد، تن به نسيم برهوت مي‌سپارد، رخت‌ها به در كرده، برهنه شده، صليب خاك سياه كوير مي‌شود.

خاموش و بي‌صدا. به عظمت بلند كوه، به وقار آخرين پرتو خون‌رنگ شمس، به قدمت آسمان، به فراخي زمين. به زلالي آب. به شكوه ايمان. سگان پارس مي‌كنند.

زاغ، سرمست و مغرور، يكه‌تاز ميدان، بي‌رقيب مي‌تازد:

= غروب در راه است. بايد بروم. امشب مجلس داريم. نمي‌خواهي ميهمان من باشي؟ كينه قلبت را انباشته؟ آتشفشان پرخروش ديروز ـ ساكت امروز ـ آيا نه اين است كه آتش زير خاكستر سرخ مي‌كني؟ هيهات! هيهات!

من تو را لگام خواهم زد. اين آتشفشان ديگر نخواهد خروشيد. هر آتشفشاني هرازگاهي، يك بار مي‌خروشد بعد بايد تا سال‌ها خاموش بماند تا دوباره تجديد نيرو كند. تا آن روزگار، ديگر نه تو مانده‌اي و نه من. اگر قصد خروش بي‌گاه داري، بدان كه خلقان خروس بي‌محل را كه شوم است، سر خواهند بريد، بي‌حُكم و فرمان. از من چه مي‌خواهي؟ نه با من به مجلس مي‌آيي، نه مي‌روي. آرامشم را گرفته‌اي، يك مشت استخوان مجنون ـ چرا راه خود نمي‌گيري و نمي‌روي؟

تو را اسبي مي‌دهم بادپا چون رخش. كيسه‌اي پرزر، دُرّ و گُهر و مشعلي پرنور كه چراغ راهت باشد. جانت را بردار و برو، هر كجا كه مي‌خواهي. هر كجا كه اينجا نباشد.

زاجل در يك دل، دو مِهر نمي‌گنجد. يك مِلك يك مَلِك!

اما تو، تو ناخدايِ قلب‌ها. تو ملعون؛ ملعوني كه حتي تا اندرون حريم من رخنه كرده‌اي و بوي تو را در هفت توي انتهاي حريمم حس مي‌كنم. تو اينجايي. در‌حالي‌كه در خلوت من حاضري.

تو زنجير كويري، درحالي‌كه دل‌ها در سيطره توست. تو در برهوتي، اما سايه بال‌هاي بلندت را در شهر نظاره‌گرم. رهزن دل‌ها! ناهمراه شقي! خبيث. شوخگن. تو حتي از خاتون خلوت سرايم دل‌ برده‌اي. او ديگر از آن من نيست. جسمش را مالكم. مرغ روحش در باغِ جان توست. ديگر نغمه‌خوانم نيست. تسلاي جانم نيست. نيشتري شده بر قلبم. تو چون طاعوني ريشه‌برانداز يورش كرده‌اي. قلب‌ها را با تنبور مَسخره‌ات، مُسخّر نموده‌اي. چشم‌ها به‌ظاهر آرام‌اند، اما چون نيك بنگري، در نهانخانه، چشم‌انتظار تواند.

در جلوت مرا تكريم مي‌كنند و خلوتشان آه و ناله و نفرين بر من است و زارازار11 تواند. انگار، من منجي آن‌ها از ظلمت، مبدل به گرگ درنده‌اي شده‌ام كه رمه را چوپانم.

رمه از ترس دريده شدن. خاموش است. چشمِ بره‌ها در پي چوپان واقعي است. اين گوسفندان خاموش، گوييا هراس من دارند كه نمي‌خروشند. آتش زير خاكسترند.

رمه‌اي بره‌صفت كه ما، من و تو، آن‌ها را از چنگال ابليس رهانيديم. فرشته آن‌ها شديم. اما جاهلان بي‌مغز، اكنون را مي‌خواهند. تنها تو. نه من. زاجل، بزرگ، سردار، بيا. بيا و بر من رحم كن.

او، زاجل، مردانِ مرد. سترگ مرد خاك، خاموش است چون الوند:

= بيا. بيا جانت را بردار و برو. هم خود را رهانده‌اي و هم مرا آسوده كرده‌اي و هم آن‌ها را مطمئن كه ديگر چشم‌انتظار نباشند.

تو با اين كار، رسم همرهي را هم نيك به جا مي‌آوري. جوانمردي را تمام مي‌كني.

اگر با ميل خود بروي، گناه من كمتر است. من نمي‌توانم دست از مهتري بدارم. به من رحم كن. بگذار مرادشان بمانم. تو هر كجا كه بروي، مُرادي. اما من ـ زاغ ـ نه. نه.

من آلوده‌ام، پلشتم. از نَفَسم، فرشتگان مي‌گريزند. گوسپندان از ترس، سلامم مي‌كنند. بيا به من رحم كن. مرا آسوده كن. بگذار حال كه بهشت را از دست داده‌ام، دنيا را مفت نبازم.

بگذار زندگي كنم. به من رحم كن. التماس مي‌كنم. ضجه مي‌زنم. تمنا مي‌كنم. مرا درياب.

شقي! ملعون! سنگدل! جلاد! بر من رحمي روا دار.

آنك زاغ فژه و آلوده از نفس مي‌افتد.

پلاس زمين مي‌شود. اما هنوز او، زاجل،

ابرمرد، ساكت و خاموش، سترگ و مقاوم،

همچنان لب از لب نمي‌گشايد:

= سوگند خورده‌اي كه روزه سكوت را نشكني؟ مي‌خواهي خشم مرا شعله‌ور كني؟ نه... نه... راه به جايي نخواهي برد. من كاسه سرت را نمي‌شكافم. از آن جام مِي نمي‌سازم. حتي تو را شمع‌آجين بازار نمي‌كنم.

مُثله‌ات نمي‌كنم. به دارت نمي‌آويزم. جسدت را نمي‌سوزانم كه منصوروار، خرقه‌ات خروش نيل را آرام كند. حتي تو را نخواهم كشت. آب در هاون مي‌كوبي. در كوير بي‌سرانجام، سرگردان و حيران، باد مي‌دروي. اين بازي كهنه شده است. ابناي تو آن را بهتر بازي مي‌كردند. سكوت تو مرا نمي‌آشوبد.

من، خود استاد اين درسم. به ياد داري كه اين كهنه ترفند را با ما هم بارها در سياه‌چال ابليس، مرور كرده‌ايم و هر بار سربلند برآمده بوديم. پس مي‌بيني كه من نيز اين ترفند را استادم.

زاجل، نارفيق، من از تبار تواَم، از خون تو، هم‌خانه‌ات، هم‌ناله‌ات.

من، نه از قبيله تاتار و مغلوم. هم‌زنجير تو بوده‌ام. ما باهم نماز گزارده‌ايم. اما حالا صراطمان سوا شده. اين دوراهي را ـ تخت ـ است كه به ‌وجود آورده، حالا در اين رزم تو مي‌خواهي به عرش بروي و مرا به فرش بكوبي. آيا رواست؟ اين چه رنجي است كه بر من روا داشته‌اي؟ من با تو به نيايش ايستاده‌ام. با تو سماع كرده‌ام. زابلي نواخته‌ام. بازهم خاموش؟ نكند كركس‌ها مغزت را خورده‌اند؟

من هرگز فرمان به زنجير تو ندادم. مريدان خود چنين كردند.

زاغ، كف بر لب آورده، چهره دژم، چون پلنگي زخمي مي‌غرد:

= گيرم كه من آن‌ها را فريفته باشم. اين‌ها را چه مي‌گويي؟ كركس‌هاي جگرخوار كه نه در فرمان من‌اند. اين‌ها در فرمان اويند. بينديش كه چه گناهي مرتكب شده‌اي كه حتي «او» از تو روي گردانيده است؟

بي‌آنكه در پي نجات تو باشد. يا كسي را به تيمارت مأمور كند.

در چه انديشه‌اي؟ در نجواي «او»يي؟

و او، زاجل، پاك‌مرد، همچنان ساكت است، چون الوند، اينك زاغ، پلشت و آلوده به رداي پالوده سپيد زاجل درمي‌آيد تا او را به تمسخر بگيرد:

= «معبودا، اگر دوست مي‌داري آن را كه به تو آزار رساند،

چگونه دوست نخواهي داشت آن را كه در راه تو آزار بيند؟

ملامتگرا، مرا در عشق دوست، تا كي سرزنش همي كني؟

اگر تو نيز آنچه را من مي‌دانستم، مي‌دانستي، سرزنشم نمي‌كردي.

جمعي با دل خويش، نه با جسمشان، طواف دوست همي كنند و طواف دوست ايشان را از طواف خانة وي بي‌نياز مي‌كند.

مردمان را حجّي است و مرا حجّي در قرارگاه خويش.

ايشان قربانياني پيشكش مي‌كنند و من دل و جان خويش را...»

زاجل، همچنان ساكت است. پرصلابت، سترگ و استوار، زاغ از اين ترفند نيز بهره‌اي نمي‌گيرد. پس از سر ناچاري از در دوستي درمي‌آيد.

= هابيل، قاتل، تويي كه با سكوتت مرا وامي‌داري آن كنم كه نمي‌خواهم. اما در اشتباهي. من قابيل ني‌ام. تو را معقول عقلي بود. نكند چنان فناي عشق شده‌اي كه منزل عقل را وانهاده‌اي؟

عاشق بودن حرمت دارد. اما عاقلانه عاشق بود، بسي ارجمندتر از آن.

تو مي‌خواهي مرا واداري كه جنايت كنم؟ مي‌خواهي مضحكه خاص و عامم كني؟

اما من نمي‌خواهم انگشت‌نماي بره‌صفتان شهر شوم. هنوز داغ آن نيشت را بر دل دارم، به ياد نداري؟ مرا و صراطم را صراط برادر لقمان خواندي. اما تا آن روزي كه داغ نيش تو را بر جگر دارم، محال است برادر لقمان شوم. لقمان حكيم!

آنك دگرباره، پلشت بدنهاد، در قالب زاجل درمي‌آيد و كلام سترگ او را بر كام آلوده خود جاري مي‌سازد:

= زاغكم. «هشدار كه شيطان در كمين من و توست.

هركسي را به طريقي فريبد و ما را به طريقي ديگر.

جاهلي چون برادر لقمان را كه در پي تملك دل‌ها بود، به‌گونه‌اي فريفت كه مضحكه خاص و عام شد.

حكايتش را چنين روايت كرده‌اند:

برادر لقمان را گفتند: چرا تو به شهرت لقمان نه‌اي؟

گفت: موسوم حج، شهرت او فراچنگ آورم.

خلقان را عجب آمد.

او براي تملك آن مهم، بهايي گزاف پرداخت.

چون موسم حج برسيد، براي آنكه شهرة خاص و عام شود، خلق بر گرد چاه در آنجا حاضر شد و در ”زمزم“ ادرار كرد.

شهره شد. اما به بدنامي.

اما حكايت «بلعم ابن باعور» و «برصيصاي» عابد، نه به اين فضيحت بود. اولي در پي داعيه رهبري هدر شد و ثاني، به خواهش نفس، به فنا رفت.

مباد! مباد كه ما هم گمراه شويم و اسير نفس!

زاجل، همچنان خاموش. چون الوند و به شكوه شكوهمندترين بود.

زاغ ايستاد در برابرش. چون پاره‌ابري سياه در برابر شمس.

آني به سكوت مي‌رود و باز زاغ سررشتة كلام به دست مي‌گيرد:

= حتماً سربلندي كه از اين امتحان پيروز به درآمده‌اي. گمان ندارم كه من هم خطا كرده باشم.

هر رمه‌اي، چوپاني مي‌خواهد و من چوپان اين رمه‌ام. گيريم كه گوسفندان مرا گرگ بينگارند. اما من كه گوسپندي ندريده‌ام.

روز حسابرسي هم بر من گناهي نانويسند. شايد تو را اجري عظيم دهند. اما من نيز از اين تَعَبي كه بر خود هموار كرده‌ام، بي‌نصيب نخواهم ماند. هرچند كه اندك لذتي هم برده باشم. مگر «او» مخالف لذت بردن بنده است؟

اگر چنين است «زن» و «مي» و «ساقي» و «باغ» و «گل» و «گلشن» از بهر چه آفريد؟

بس است. وقت تنگ است. مجلس دارم. خلقان ميهمان‌ من‌اند.

از جوانمردي به دور است كه ميزبان در مجلس نباشد.

زاجل، من سعي خود كردم. اما تو همراه نشدي. آسمان ميل به ظلمت دارد. كركس‌ها موقتاً مي‌روند. اما ماران و عقرب‌ها مي‌آيند. روزها در آزار كركس و شب‌ها آماج نيش مار و عقرب.

اندك‌اندك، هويدا مي‌شوند. آيا نمي‌ترسي؟

همراز همراه گريزپايم. مخواه كه دم ‌آخر، به شيوه‌اي رذيلانه كه نه در شأن تو و نه در مقام من است، زبانت را بگشايم. چنان‌كه اُمّ‌الدواهي مرا آموخت.

باور كن راهش را نيك آموخته و آزموده‌ام. حيلت و فنّي مي‌دانم مردافكن، مخواه كه اين فنّ، بر تو سوار كنم. تقاضايم را مكرر مي‌كنم. آيا خواهي رفت؟

همچنان سكوت، سكوت سرشار از ناگفتني‌ها، سكوت اهورايي پاك‌مرد، زاجل.

= همراهي مي‌كني و به تأييدم مي‌نشيني؟

سكوت مي‌كني و چله‌نشين مي‌شوي؟

دست از اين مخاصمه مسخره برنمي‌داري؟

با من سر صلح و دوستي مجدد نداري؟

باشد تو خود خواستي، من حجاب نگاه داشتم. مجبورم كردي كه پرده‌دراني كنم. اكنون كه ميلت بر اين قرار گرفته، رازي بر تو افشا كنم كه بندبند وجودت، از هم بگسلد.

آنك زاغ مستانه مي‌خندد.

= گفته بودم كه مرغ جان خاتونم در پرواز باغ توست. ولي خب جسمش در تملك من باشد. اما تو! خاتون، خاتونت كجاست؟

مي‌داني؟ مي‌داني؟

اينك شكافي در كوه ـ‌ الوند ـ رعشه‌اي بر زمين.

شكافي در آسمان. و پيكر دردمند، استوار و مقاوم.

زاجل به لرزه مي‌آيد.

زاغ مي‌خندد. مي‌خندد، وحشيانه، سرمست، پيروز.

آن‌گاه، سرشار شادي مي‌تازد:

= چندي است كه زنجير كويري و از حالش بي‌خبر؟ هنگامي كه مي‌خندد، بر دو گونه‌اش پديد مي‌آيد كه آدمي هوس مي‌كند از آن‌ها شراب بنوشد.

چنينش هرگز نديده‌ بودم. تا آن شب كه مست و مدهوش شراب هفت‌‌ساله شد و چه زيبا مي‌رقصد! شبق موهايش، بلند و نرم تا كمرگاه. چه زيباست كه در جنگل موهايش سرگردان باشي و اما بعد سپردم او را دست حراميان.

او در چنگ حرامياني است كه چهارچله، زن، در كنار خود نديده‌اند و به رزم بوده‌اند.

حرامياني طرّار، تشنه و حريص. گوش به فرمان من. منتظر. فرمان مي‌دهم ساقي آن‌ها باشد.

زاجل، دردمند، تنها. خون صورتش را گلگون مي‌كند. دندان بر دندان مي‌سايد. تو گويي خشم را آسياب مي‌كند. زاغ، سرمست پيروزي، بر جسم و جان او يورش مي‌برد:

= نمي‌دانم آن سيمين‌پيكر سياه‌موي چندشان را طاقت مي‌آورد؟ ظريف و شكننده است و حراميان، وحشي، درنده‌خو و حريص.

آن‌ها منتظر فتواي من‌اند. با يك اشاره، تن‌پوشش فرومي‌افتد و لعبتِ آماده در اختيارشان قرار مي‌گيرد، بي‌آنكه فريادرسي داشته باشد و يا حراميان را تمامتي باشد. دردآور است. حتي همين حالا كه تصورش را مي‌كنم. بندبند وجودم مي‌گسلد.

آنك او ـ زاجل ـ تناور و سربلند، بسان سرو. اما به‌ناگاه، برف زمستاني بر سرش مي‌نشيند سپيد. چون قويي. مي‌نشيند، راست. با شعله‌هاي چشمانش، با اندامش كه گرم مي‌لرزد.

اما همچنان خاموش.

فژاگين كلام زاغ گلوله دردي مي‌شود بر جانش و او در خود كلاف مي‌شود.

زاغ، سرمست و خوشحال از اينكه شكار را به بند آورده است، قارقار شومش را چون كلاغي سياه‌پوش، به سياهي ظلمت آوار زاجل مي‌كند:

= زاري كن. ضجه بزن. تمنايم بگو. باشد كه او را وارهانم.

مگر نه اينكه تو مولا، سرور و آقاي اويي؟ از جوانمردي و فتوت به دور است كه اين‌گونه غريب و تنها رهايش كني. او اسير گرگ‌هاي حريص است. چوپان، منجي. برخيز.

چگونه‌اي؟ تو را چه مي‌شود؟ مقابله به مثل كرده‌ام. تو دل از خاتون من بردي، اما تن او به تملكم ماند. اكنون، من تن و جان او را آلوده‌ام. مي‌روم تا پيش از اينكه گرگان نواله‌اش كنند، يك بار ديگر، با اين جسم خسته در كنارش آرام گيرم.

زاغ قصد رفتن مي‌كند.

ناگاه زاجل استوار، سربلند و مقاوم برمي‌خيزد. مي‌ايستد.

زاغ مي‌ماند، هراسان.

زاجل، نگاه در نگاه دريده او و زاغ سرخوش پيروزي:

= بگو. تا به حال، من ضجه زدم و التماس كردم، حالا نوبت توست.

التماسم كن تا آرام گيرم. از من بخواه كه نهال ظريفت را از چنگ طوفان برهانم.

لهيب آتش زاجل به خاموشي مي‌گرايد. فرومي‌افتد. صليب خاك مي‌گردد. اما شكوه و عظمت سكوت را وانمي‌گذارد. دُرّ كلام را به دريوزگي پلشتي نمي‌آلايد. وقار و سكوت او زاغ را مي‌آشوبد.

زاغ در هراس اين است كه آخرين فنش نيز كارساز نگشته است. ازاين‌رو مي‌گويد:

= گجستة پلشت! مگر تو را مردي نمانده است؟ مردان تا آخرين قطره خون، حتي با پاهايي از زانو بريده و دستاني بي‌رمق، شمشير به دندان، به دفاع ناموس خويش مي‌روند. اما تو گويي مرد نيستي. چنان آرامي كه گويي در كنار خاتون و در بُستاني و او قدح شراب در دست و جوي آبي، در كنار شما روان است.

اما نه.

بيدار باش. خوابت پريشان است. او نه در كنار توست. او در چنگ حراميان من است. باشد. ساكت بمان. پرده‌اي را گفتم و نگاهي را كه تمنايش را داشتم گرفتم.

پرده‌اي ديگر بگويم. باشد كه كلامي را ميهمان شوم.

يقين دارم كه خوش نداري بشنوي كه من، من...

زاجل، آرام بر بستر خاك غنوده است. اما درونش آتشفشاني است و ليك لهيب آن شعله‌ها را پنهان مي‌دارد كه مبادا حريف خرسند شود.

سكوت و بزرگواري او، زاغ را وقيح‌تر كرده. ازاين‌رو دريده و‌ بي‌حيا مي‌گويد:

= نمي‌دانم آيا دوست‌ داري كه بگويم عِطر كدام خطه را بر تن ظريف خويش دارد؟

اگر همچنان خاموش بماني، پرده‌ها را چنان بدرانم كه خالق از آفرينش آن‌ها در شرم نشيند. مخواه كه فرمان دهم خاتون را بدينجا آورند و حراميان در نظرگاه تو عمل كنند.

مينديش كه مي‌هراسم، اكنون كه كوس رسوايي‌ام را زده‌اي. بلندتر، يا كوتاه‌تر، فرقي ندارد.

من مقرب‌ترين بندگان بودم چون تو. اكنون كه رانده گشته‌ام. بگذار منفورترين آن‌ها باشم، چون ابليس! گوييا سرشت من و ابليس را باهم رقم زده‌اند.

هر دوي ما در عبوديت و نافرماني، راه افراط پيموديم. اين را نيك مي‌دانم.

اكنون تو را فرصتي مي‌دهم. اگر پاسخ ندهي، در پي كاري مي‌شوم كه گفتم.

سكوت، سكوت پرشكوه او، زاجل، همچنان آذين برهوت است.

= فرصت سر آمد. باشد، مي‌روم. چنان‌كه گفتم.

زاغ مي‌رود.

اينك از ميان غبار و سياهي زاجل ـ سايه‌اي محو ـ او را مي‌نگرد.

درد زاجل را مي‌پيچد. مي‌خروشد. مي‌گريد: نسيم معطر از آسمان برمي‌خيزد. سپيدپوشان. پوپكان پاكي سوار بر نسيم به تيمارش مي‌آيند.

بوي عطر و عنبر برهوت را پر مي‌كند، زاجل آرام مي‌گيرد. ناگهان بويي مشمئزكننده از آن‌سوي كه سواد شهر پيداست برمي‌خيزد.

پوپكان پاكي، سوار بر آخرين اشعه مِهر مي‌روند. در پي آن، بوي چركين زاغ مي‌آيد.

زاجل او را مي‌بيند. ناگاه سر به‌سويِ سواد شهر مي‌گرداند. چشمان او در كاوش خاتون است.

اما نه.

زاغ تنهاست.

خاتون نيست.

زاجل، آرام مي‌گيرد و با چشمان خويش به سجده «او» مي‌نشيند. «او» كه واحد است و كريم، بخشنده و بزرگوار.

= باز آمدم. حقيقتش را بخواهي. خواستم چيزي بگويم. در راه به ذهنم خطور كرد.

باشد كه من، بلعم، برصيصا، شريح، كعب‌الاحبار، برادرِ لقمان. چرا تو ـ پاك‌مرد ـ پاك‌ترين مردان، به نجاتم نمي‌آيي؟

يعني آن‌قدر دل‌سياه و آلوده‌ام؟ باور داري كه روزگاري مقرب‌ترين بندگان بودم؟ من باور دارم كه سپنج روزي، عبد شيطان شدم. منجي مرا وارهان.

سكوت متبرك زاجل، زاغ آلوده سياه را وامي‌دارد ديگربار، كلام متبرك زاجل را بر زبان جاري كند و رداي او پوشد:

= «چه بسيار دل‌هايي كه مي‌پرستند و نيكي مي‌ورزند و پرستش و تقوي و نيكي نيز در آن‌ها زشت و آلوده و پليد است.

و چه دل‌هايي كه عشق مي‌ورزند و گناه مي‌كنند و خطا و هوس و گناه نيز در آن‌ها زيبا و پاك و زلال است.»

زاجل، بشكوه‌ترين مردان، همچنان عظمت سكوت را پاس مي‌دارد. او حرمت كلام را نيك مي‌داند. زاغ، همچنان كلام را مي‌آلايد.

= بيا. نمي‌خواهي مرا از بيراه، به راه بياوري؟ يعني من ارزش آن دسته دوم را نيز ندارم؟

من، زاغ. چله‌نشين سال‌ها. آنكه نفس را به مهار گرفته است و تنها‌ بندي از تارهاي نفس از لگامم، سر به در برده است.

من فقط در تمناي اينم كه مرا چون تو دوست بدارند.

مي‌خواهم كه شقي نباشم. آي سعيد! همين و بس.

آيا اين گناه است؟ آيا به جرم اين گناه، بايد تاواني چنين عظيم بپردازم كه براي نيوشش كلمه‌اي از زبانت، مجبور به درشت‌گويي اين‌چنين باشم.

سكوت، سكوت، سكوت پرجبروت زاجل نيك‌مرد.

زاغ دگربار، در قالب پالوده پاك زاجل مطهر سخن مي‌گويد:

= بر ما مباد كه «او» بر دل‌هامان قفل نهد. دل‌هاي سياهي است، كه به هيچ رمزي گشوده نمي‌شود. بر ما مباد!

«او» خود گفته است: بترس از لحظه‌اي كه قفل بر دلت نهاده شود. كه ديگر تو را گريزي نيست.

و او، زاجل، سترگ و استوار، همچنان نگهبان سكوت بشكوه خود است.

= آيا تا بدين پايه سقوط كرده‌ام؟

اي بُراق سوار پرگشوده عروج. مپسند كه همراهت هبوط كند. اگر تا هفتمين آسمانم نمي‌بري و هراس سوزش بال اسبم داري، مرا تا اولين آسمان ببر.

سكوت، سكوت، سكوت رعب‌آور است. سكوت، اُم‌الخبائث، ام‌الجنايات است. سكوت تو مرا در گناهم جدي‌تر مي‌كند. خاموشي‌ات مرا در بي‌خبري مي‌گذارد. از كجا بدانم كه سكوت تو هشداردهنده است؟ سكوت تو، مرا يادآور سكوت خداست. او نيز از اين سكوت سودي نبرده است. سكوت او رسولانش را به مسلخ سپرد. سكوت او باعث عصيان آدم باشد. سكوت او ظلم را ريشه داد و هابيل به خون نشست. كلامي بگو و مرا وارهان.

تو ساكتي، چون خدا. تو ملعوني، ملعون.

آيا مرا جرمي است كه نياي اولينم، از سر جهل، بار امانتي را كه كوه‌ها، توان تحملش را نداشتند، پذيرفت؟

شانه‌هاي نحيف من، توان تحملش را ندارد.

ملعون چيزي بگو. مي‌دانم كه سكوت تو عصيان است. اما بر من گناهي ننويسند. چراكه تو هيچ نگفتي.

اي فژه‌تر از من! كجا فرمان داده‌ام كه به سرخي زباني، سري را شمع‌آجين كنند؟

اِلّا زباني كه مي‌بايد به چلة سكوت نشيند! بر كدام دهاني قفل نهاده‌ام؟

مگر نه اينكه آيين ما چنين حكم مي‌هد؟

من جاثليق خلقانم و مجاز كه چنين حكمي روا دارم. اما اكنون.

من، زاغ، جاثليق، فرمان مي‌دهم كه مُهر از لب برداري. به انتظار كلامي از تو، رنج راه بر خود هموار كرده‌ام. جسم و جان پلشت و آلوده‌ام. كلامي بگو، كلام‌دار حق.

آنك او، زاغ، درشت مي‌خروشد. كف بر لب آورده. زاجل، همچنان ميهمان‌دار سكوت اهورايي خود است.

زاغ آرام مي‌گيرد.

زاغ، كلام حق زاجل را از دهان آلوده خود جان مي‌‌دهد.

او با كلام مردان مرد در قالب «او» مي‌شود.

= گاه آدمي با نگاهش حرف مي‌زند. گاه با خروش و گاه با سكوت.

بهراس از هنگامه‌اي كه خلق از ترس، سلامت گويد و در نگاه لعنت كند.

مباد بر ما روزي كه زبان‌ها در صندوقخانه كام پنهان شوند و تنها چاپلوسان مجيزگو، يا ابلهان جاهل، ما را تكريم كنند! بر ما مباد!

زاجل، به دل در سجده معبود است.

زاغ، لگام نفس از دست داده، پرخروش، آتشين چون اژدهايي سهمناك مي‌خروشد. چنان ديو سياه، تنوره مي‌كشد كه:

= توان از كفم رفت، آن‌قدر كه گفتم. اما دم گرم من، در نفس سرد تو جايي ندارد. باشد مي‌روم. اما... نيك مي‌دانم كه جان به در نخواهي برد. كركس‌ها، مارها، عقرب‌ها، مور و ملخ آرامت نمي‌گذارند. از تو هيچ نمي‌ماند. هيچ. ولي...

من، زاغ، همراه هميشه‌ات، حتي مرگي آسوده را از تو دريغ مي‌دارم. اگر «او» كركس و مار و عقرب و مور و ملخ بر تو ارزاني داشته و جسمت به رنج مي‌دهد. من، زاغ، همدرد هميشه‌ات. روحت را نيز ذره‌ذره، لحظه‌لحظه، در رنج و تعبي توان‌فرسا و خارج از طاقت تن خاكي مي‌آزارم.

استخوان‌هاي آلوده‌ات را سگان‌ هار بيابان نواله كنند.

من سعي خود كردم، تو همراه نشدي.

تو نه‌تنها براي خانه و كاشانه خود ارزشي قائل نيستي كه به تاراج رفتن حيثيت و آبرو و باختن جان را هم اعتباري نمي‌گذاري.

تو خواهي مرد. مرگي شايد پاك، اما پوك، پوك!

مرگ تو،‌ هيچ تنابنده‌اي را به حركت وانمي‌دارد. خاموش هميشه. تنها بمان.

به اين اميد كه: سِرّ يار، جز بر سَرِ دار نتوان گفت!

بدرود. رفيق نيمه‌راه. بدرود.

ساعتي را با خود بمان تا من از كار خاتونت، فارغ شوم. آن‌گاه به قدرت خداوندي سوگند مي‌دهم او را در نظرگاهت، عريان به عيش بنشينند. آن زمان خداي را بر خود گواه مي‌گيرم كه اگر خون بگريي، بر تو رحمي نخواهد بود.

جلاداني كه بر تو مي‌گمارم كه به زور سركه و نمك وادارند تا شاهد ننگ و بي‌حيثيتي خويش باشي.

مي‌روم. مي‌روم كه جنايت كنم. مي‌روم تا آتش بپا كنم.

مي‌روم. مي‌روم تا عرش خدا را به لرزه درآورم.

سكوتت در من شعله‌اي افروخت كه دين و دنياي خلقي را به آتش كشم. باشد كه رسم سكوت را براندازم.

بر مَنَت رحم نيامد. مي‌روم تا نظاره‌گر باشم كه بر خاتونت چه؟

اي معبود! منجي! اي روشني‌بخش جان‌ها! اي كه بر خلقان آتش به هديت آوردي. بدرود. بدرود.

آنك زاغ مي‌رود.

آفتاب مي‌رود. صداي كركس‌ها و پارس سگ‌ها مي‌رود.

آنك تاريكي مي‌آيد.

صداي هلهله و كِل زدن و شادي مي‌آيد.

آنك زاجل در درد مي‌پيچد.

گلوله مي‌شود. باز مي‌شود.

ناگهان از سر درد، خشم، تنهايي، بي‌كسي قيام مي‌كند.

مي‌خروشد، چون رعد. پليد را ندا مي‌دهد. زاغ را.

اينك صداي زاجل است كه در دشت مي‌پيچد و الوند به پژواكش مي‌نشيند:

= زاغ... زاغ... زاغ...

صدايي نيست. سكوت. پاسخ الوند: زاغ...

زاجل، پرخروش، چون اروند مي‌خروشد:

= زاغ... زاغ... زاغ...

پاسخي نيست. صدايي نيست. جز پاسخ الوند: زاغ...

زاجل ـ اَبَرمرد ـ دردمند، ملتهب، پر نياز و تمنا

يك بار ديگر، پليد را، ظلمت را، سياهي را، زاغ را، ندا مي‌دهد:

= زاغ... زاغ... زاغ...

صداي پايي مي‌آيد، صداي تنوره ديو سياه.

سكوت كوير ترك برمي‌دارد.

زاجل آرام مي‌گيرد.

از دوردست،‌ از عمق سياهي، ظلمت مي‌آيد.

زاغ مي‌آيد، مغرور و پيروز.

مي‌آيد و به مصاف نور مي‌ايستد:

= مرا مي‌خواني؟ آن هم درست، هنگامه‌اي كه در كار نوشتن فرمان خاتونم؟

ناله كن. ضجه بزن. چونان زنان شوي‌مرده، زاري كن.

بگو، تمنايت را. بگو، بگو چه مي‌خواهي اي زمين‌گير محشور دَدان!

نيك مي‌دانستم كه به زانو خواهي آمد. ام‌الدّواهي گفته بود كه توانت حتي اگر به عرش سر ساييده باشد، در برابر اين فنّ، فروخواهد غلتيد.

مرا خواندي؟ تو با من حرف زدي. مجبورت كردم كه مرا به كلامي ميهمان كني، حتي اگر نام خودم باشد.

من پيروز شدم. من بر تو پيشي گرفتم.

كاش اين‌همه وقت، بيهوده هدر نداده بودم و از آغاز، به خاتون دل‌فريب مي‌پرداختم.

گوش با تو دارم. هرچه مي‌خواهي بگو. مي‌بيني كه من چون تو اشترصفت ني‌ام.

نمي‌خواهم ميانه اين ميدان بلا رهايت كنم. گوشم با توست.

مي‌خواهي كه خاتون را واگذارم؟ اين ننگ بر تو گران آمد؟ آه خداي من!

من تو را به حرف واداشتم. تو با من حرف زدي.

به ميمنت اين پيروزي، قول شرف مي‌دهم هرچه بخواهي بر تو ببخشم. حتي خاتونت را!

بگو. بگو چه مي‌خواهي؟

آنك او، زاجل، مي‌داند كه زانوانش سخت مي‌لرزد و نگاهش پير مي‌شود.

پس به خود مي‌پيچد. چشم مي‌گشايد. آسمان سياه است.

زمين تيره. كبوتري سپيدبال، چون باد از فراز سر او مي‌گذرد.

تو گويي بر كامش قفلي گران نهاده‌اند. او، زاجل، ابرمرد به‌سختي، لب از لب مي‌گشايد و تنها يك كلمه مي‌گويد. گوييا زبان جز يك كلمه فرمانش را نمي‌برد. گوييا جز آن كلمه نمي‌تواند گفت. انگار لبانش را بعد از آن كلمه مي‌دوزند. او تنها مي‌گويد:

= تنبورم.

زاغ خشماگين و دُژم.

= هرچه بخواهي جز تنبور. هش‌دار كه طاقتم طاق است.

= تنبورم.

= هنوز هم سر ناسازگاري داري. گفتم تنبور را فراموش كن. جز اين هرچه مي‌خواهي بخواه. اجابت مي‌كنم، آزادي خاتون را، بازگشت به شهر را، در معيّت من.

لحظه را درياب، به آنچه گفتم بينديش تنبور يا خاتون؟

چوپان، بره‌ات را درياب. سلامت بره، باارزش‌تر از نواي ني براي اوست.

اما زاجل دريغ! تنها يك كلمه را تكرار مي‌كند. گويا از ازل جز اين، او را نياموخته‌اند.

او نه حال را درمي‌يابد و نه حوصلة قال دارد. ذره‌ذره وجودش در تمناي تنبور است.

عظمت و بزرگي او بسي بلندمرتبه‌تر از اين باشد كه براي خويش چيزي را تمنا كند.

او، زاجل، تنها، براي «معبود» مي‌خواهد.

همين و بس.

= تنبورم.

و زاغ حقيرتر از آنكه بتواند اين عظمت بشكوه را دريابد.

او با تفكر حقير خود، در تمناي رهايي تن است.

اما زاجل، جان را طالب است.

ازاين‌رو، زاغ چون شغالي چوب‌خورده، زوزه مي‌كشد.

= گفته بودم كه حكم مي‌دهم آن تك‌درخت تكيده شوم را همراه تنبور به آتش سپارند. گناه از من است كه تا اين پايه صبر پيشه كرده‌ام. صبر من تو را جري كرده، تا بدان پايه كه يار از ياد برده‌اي و در تمناي تاري بي‌قدري.

اين رنج بر خود هموار مي‌دارم و درخت و تنبور را ميهمان آتش هديتي تو مي‌سازم.

قرار بود چاكران چُنين كنند. اكنون با دست خويش مي‌كنم.

كاري كه مي‌بايد فرودستان مي‌كردند و نه در شأن و مرتبه من است، به‌ناچار خود به پايانش مي‌برم. تا خود آسوده و تو نااميد گردي. باشد كه اين ايثار، تو را به هوش آرد.

آنك زاغ به‌سويِ درخت مي‌رود. با نزديك شدن او به درخت، آتش در آتشدان اوج مي‌گيرد.

درخت، آرام‌آرام، در لهيب سوزان شعله‌هاي آتش گرفتار مي‌شود.

= آتشي افروختي كه هيچ نشاني نخواهد گذاشت. نظاره كن. اين آتش توست نه من. چه صداي دلنشيني دارد! گويا تنبورت از اين فراق ابدي اشك مي‌ريزد. من اين اشك را از آغاز شاهد بودم. اشك فراق است. زاجل! تنبور و درخت؛ اسير آتش‌اند. هوايش را از سر به در كن.

و او، زاجل، همچنان ساكت.

به‌ناگاه، برمي‌گردد. تند. خشم‌آلود. از نگاهش شرار خشم فرومي‌بارد. چشم در چشم زاغ مي‌دوزد.

نگاهش زاغ را به لرزه درمي‌آورد.

ناگهان انفجاري در سكوت، درخشش مهري در ظلمت،

بارش عشقي بر كوير تشنه.

زاغ، ترسان، هراسان اما پوشيده:

= تو را چه مي‌شود؟ چرا اين‌گونه نگاهم مي‌كني؟ نگاهت نگاه دوست نيست. تو مي‌خواهي حرفي بزني؟

بازهم رخت سكوت به بر كرده‌اي؟ از اينجا تا شهر راه درازي است. حتي باد هم بوي آن را به شهر نخواهد برد. مي‌دانم به چه مي‌انديشي. اما ياوه است، ياوه!

اينك زاغ، كلام متبرك زاجل را از دهان آلوده خود ادا مي‌كند:

= «بوي گل‌ها، بوي چوب صندل، بوي تِگرِه، بوي گل‌هاي ياس، همه در سوي وزش باد پراكنده مي‌شوند و نه برخلاف آن‌سو.

اما بوي خوش نيك‌مردان، حتي خلاف سوي وزش باد نيز مي‌رود.

بوي يك نيك‌مرد، در همه‌سو پراكنده شده، داخل مي‌شود.»

آنك زاغ با خود مي‌انديشيد كه:

= لاف‌زن بيهوده‌گو، اين لحظه را پيش‌بيني كرده بود. نكند من خطا كرده‌ام؟، زاجل، يك كلمه و ديگر هيچ.

آنك زاغ شكسته از ترفندي كه كارساز نشد و عليه او عمل كرد، در پي گريزراهي براي رهايي است.

الوندكوه سربلند و استوار. شمس چهره در نقاب.

زمين تيره، آسمان سياه.

اما زاجل، سربلند و عظيم، آرام بر بستر برهوت، عظمت حق را به سجده است.

= تو سرسختي، گران‌سنگي و سر سازش نداري. مرا هم كار بي‌شمار باشد. خواهم رفت.

نيك مي‌دانم، اين نيز كهنه‌فنّي ديگر بود كه بر من زدي. اقرار دارم فريب خوردم.

من مي‌دانم كه تو در التهاب سرنوشت ياري. اما با اين ترفند، ذهن مرا به كژراهه بردي.

حال بمان و با اين آتشي كه افروختي، شاد باش و در رقص شعله‌هاي آن، شاهد پيچ و تاب و گره خوردن تن سيمين خاتون، در بر يك حرامي باش. سرنوشت تو اين است كه چون جغدي شوم بر ويرانه‌اي كه ساخته‌اي بنشيني و ناله كني.

من برايت جز ناله، كاري ديگر نيز تدارك ديده‌ام و آن اينكه ساقي حرامياني باش كه همبستر خاتون تواند. لجوج! خود را تباه كردي و مرا هم.

آنك زاجل، سر از سجده برمي‌دارد. دردمند، خسته،

پرتوان و نيرومند. خيره بر آتش. آتش آتشدان اوج گرفته است.

بوي خوش عود به هر سو پراكنده مي‌شود.

رعشه‌اي ناگهاني بر زاجل، عارض مي‌گردد.

و اينك درخشش ناهيد بر دل آسمان.

و اينك او، زاجل، در خلسه‌اي اهورايي، پنجه بر حلقوم خويش مي‌كشد، چنان‌كه زخمه را بر چنگ.

آنك با زخمه او تمام اجسام كوير، به صدا مي‌آيند.

نواي خوش از هر سو به‌ گوش مي‌رسد پوپكان سپيدپوش،

سوار بر رايحه عطر خوش عود، بر دامن برهوت فرود مي‌آيند:

پوپكان، شمع در دست، رقصان، دست افشان، پاي‌كوبان.

زاجل، عاشقانه در محضر معشوق زخمه بر حلقوم مي‌كشد.

او در سماعي عارفانه، جان را پيشكش حق مي‌كند.

سماع او گردبادي مي‌شود كه زاغ شوخگن حيران را در خود مي‌پيچاند.

زاغ، زنجموره مي‌كند از سر درد:

= به باور نمي‌آيد. كوه‌ها هم زابلي مي‌زنند. سنگ‌ها، شن‌ها، درخت‌ها، دارها، طناب‌ها، آتش‌ها، اسب‌ها و كركس‌ها.

زمين و زمان و ديگران.

آن‌هايي كه نمي‌بينمشان، اما حركتشان را حس مي‌كنم.

همه در رقص‌اند. همه در سماع نواي ساز تواند.

زاجل، مرا نجات بده. من اسيرم. گردبادي وحشي و بي‌رحم مرا احاطه كرده است. تو با من چه مي‌كني؟ تو از من چه مي‌خواهي؟

زاجل، غرقه سماع خويش. بيخود از خود. در فكر پيشكش همه هست خود به ابديت بي‌انتها،

به «او» به حق.

زاغ ملتمس و عذرخواه. درمانده و گريان.

= زاجل، ام‌ا‌لدواهي گفته بود:

اي دوست ما را مترسان ز دشمن

ترسي ندارد سري كه بريده است.

آي ام‌الدواهي! عفريت شيطان! كجايي كه ببيني بر من چه مي‌رود. تو اين حيلت‌ها بر من آموختي.

گفتي كه آسوده خواهم شد. اما اكنون اسير گردبادم.

اسير آتشم. مي‌سوزم. خاكسترم به باد مي‌رود، بي‌آنكه خروشم نيلي را آرام كند.

زاجل! زاجلم بيا. بيا و مرا برهان. من خطا كرده‌ام. نفرينت را بازپس گير.

اين نفرين صواب نيست. من نمي‌خواهم بميرم. بگذار صباحي ديگر بمانم، بگذار خطاهايم را جبران كنم. بگذار توبه كنم. مپسند روسياه و آلوده و ناپاك، روانه ديار باقي شوم.

زاجل مرا درياب. زاجل! زاجل! سردار! مراد! مرا درياب.

آنك او،‌ زاجل،‌ سماع مي‌كند.

نوايي خوش از هر سوي، برهوت را پر كرده است.

آسمان، زمين، كوه، چشمه، سنگ، آب، پوپكان

سپيدپوش، همه رقصان، دست‌افشان و پاي‌كوبان

و حق‌حق‌گويان در ترنم‌اند.

اينك در دل ظلمت، مهر بازمي‌گردد. طلوع مي‌كند.

تو گويي غروبي نبوده است. خورشيد به آسمان و زمين

روشني مي‌بخشد. سپيده‌دمان زيباست.

ابرها باران را به‌نرمي مي‌بارند.

آنك زاجل، بلند است و سر به آسمان مي‌سايد.

و هستي در پايين پاي او به شادي و او در شوق وصل يار

و زاغ آلوده، پلشت، اسير گردبادي بي‌رحم، در خود مي‌پيچد، محو مي‌شود و مفرّي براي رهايي نيست. زمين روشن، آسمان پرنور، اما ديدگان زاغ تيره، ظلماني. زاغ ترسان از مرگ مي‌نالد:

= زاجل مرا درياب. خاتونت را بازپس مي‌دهم. فرمان مي‌دهم تنبوري صدچندان نرم‌تر برايت مهيا كنند. آرام بگير. لحظه‌اي. تنها لحظه‌اي. بگو رهايم كنند. جانم را مگير. زاجل. زاجل. آتش، آتش بي‌رحم است. او مرا نمي‌شناسد. تو مرا برهان.

زاجل، آتش سوزان است. مرا نجات بده.

باشد، تو امير دل‌ها باش. من عزلت‌نشين كلبه و بيغوله‌ها مي‌شوم. چله مي‌نشينم. توبه مي‌كنم. زاجل... زاجل... مراد... سرور... سردار... زاجل... مرا درياب.

و زاجل را ديگر گوشي نمانده است. او فناي حق است.

او به ابديت مي‌پيوندد. پرشكوه، سترگ، روسپيد.

او غرقه قربان كردن خويش در قربانگاه حق است.

او در روبش ظلمت، كوبش ظلم است. او به پيشواز نور و حق است.

زاغ غرقه آتش؛ آتشي كه خود افروخت. مي‌سوزد و آرام‌آرام فرومي‌افتد و ناله سر مي‌دهد. او در فكر رهايي تن است.

= زاجل تنها لحظه‌اي؛ لحظه‌اي كه بتوانم توبه كنم. زبان به فرمانم نيست. كاش مي‌توانستم خالق زاجل را ندا دهم! چرا نمي‌توانم؟ چرا زبان ياري‌ام نمي‌كند؟

يقين كه خالق زاجل مهربان‌تر از اوست. اگر، تنها اگر مي‌توانستم او را ندا دهم، مرا مي‌رهاند. اما افسوس. نمي‌توانم!

خد... خد... خا... مرا توان... نه محو مي‌شوم. زبان به فرمانم نيست.

خاكسترم به باد مي‌رود.

زاجل تو بي‌رحمي. زاجل تو ملعوني. زاجل! اي منجي دل‌ها، چرا خاكسترم مي‌كني؟

مرادِ خلقانِ خاموش! اين مويه‌گر مظلوم را درياب.

زاجل نه تخت مي‌خواهم، نه نشان! نه تكريم مي‌خواهم، نه مريد! ديگر خروش خلق را از سر شادي اينكه مرا ديده‌اند طالب نيستم. فقط مي‌خواهم بمانم. لحظه‌اي.

زاجل... مرا وارهان. زاجل من خطا كرده‌ام. مرا ببخش. زاجل... زاجل...

آنك آتش آتشدان، شعله بر آسمان مي‌سايد.

آنك شمس، پرتو بر خاك تيره و سرد زمين مي‌افكند.

آنك زاغ در خروش گردباد فرومي‌غلتد.

آنك زاجل، در شور و وجد سماع فناي حق مي‌شود.

آنك بارش نرم باران، پيچش موزون نسيم در شعله‌ها

آنك پوپكان مي‌خوانند:

يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا

يار تويي، غار تويي، خواجه نگه‌دار مرا

نوح تويي، روح تويي، فاتح و مفتوح تويي

سينه مشروح تويي، بردر اسرار مرا

نور تويي، سور تويي، دولت منصور تويي

مرغ كُه طور تويي، خسته به منقار مرا

قطره تويي، بحر تويي، لطف تويي، قهر تويي

قند تويي، زهر تويي، بيش ميازار مرا

حجره خورشيد تويي، خانه ناهيد تويي

روضه اميد تويي، راه ده ‌اي يار مرا

روز تويي، روزه تويي، حاصل دريوزه ‌تويي

آب تويي، كوزه تويي، آب‌ ده اي يار مرا

دانه تويي، دام تويي، باده تويي، جام تويي

پخته تويي، خام تويي، خام بمگذار مرا

آنك نور به آسمان و زمين روشني مي‌بخشد. سپيده‌مان زيباست.

ابرها به‌نرمي مي‌بارند. برهوت سبز است. شادي هست و در برهوت كوير هيچ‌كس نيست.

نه پوپكان، نه زاجل، نه زاغ، نه صداي سگان و كركسان. در برهوت كوير تنها نور است و صوتي داودي كه در طلب حق است.

نور است و صوت و ديگر هيچ.

زمين و زمان، با لحن داودي مي‌خوانند:

دانه تويي، دام تويي، باده تويي، جام تويي

پخته تويي، خام تويي، خام بمگذار مرا.

 

 

پي‌نوشت

٭. اجراي اين متن، منوط به اجازه كتبي نويسنده است.

1. Zagel : مرد بلند‌آواز

2. موزه (mūza(e)): نوعي پاافزار، چكمه.

3. زاجلي: يكي از آهنگ‌هاي موسيقي.

4. زابلي (Zābol): گوشه‌اي از موسيقي در سه‌گاه و چهارگاه.

5. زمار (Zemār): بانگ شترمرغ.

7. زبانگيران: جاسوسان.

8. زاغ‌زبان (zāq-zabān) سياه‌زبان، كسي كه نفرينش مؤثر است.

9. زبل (zebl): سرگين.

10. زُخْم (zoxm): طعم و بويي كه از سفيدة تخم‌مرغ خام يا از گوشت خام هنگام پختن در آب برآيد.

11. جُلجُل: (jolol): دف، دايره.

12. زارازار (zār-ā-zār): به حال زاري، زارزار.

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گویا قطره های باران رهایی از دل آسمان را
به امید در آغوش کشیدن زمین
مشتاقانه دوست دارند
و این دیدار شاید صفایی دارد غیر قابل وصف
فقط آنان که به امید دیدار هم لحظه ها را می شمارند میدانند حال قطره های باران را
و عطش بی پایان زمین را
شاید ثانیه ها هم می دانند ...
نمی دانم...

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تماس با ما